تو میترسی و میترسانی مرا از عشق
تورا میبینم و میمیرانیَم از عشق
احساس صادقانه ی من ،تنها به تو وفادار میماند
تو خیانت میکنی ومرا میرانی از عشق
شبها به امید شب بخیرِ تو ماه می آمد
تنها به خیال تو حسِ من به شعر می آمد
حتی آن شب،به تو نگفتم که تا چند روز گریه می کردم
اما گفته بودم چشمانت هرشب به خوابم می آمد
خواب های دنبال دار تا آینده ی تو ...خانه ات...فرزندانت...همسرت ...
درد و دلم را به که بگویم؟
که گوش زمانه پُر است......
چشم از گرگ نگاهت می بَستم ولبخند به صورتم می آمد
حتی لحظاتی که می دیدیم زبانت به من دروغ میگوید
من اشتباه را با تو دوست داشتم
تو از مسیر درست هم نمی آمدی...
یادم می آید خوابِ یاسی که به من دادی
و گلی که به واقعیت هم به من ندادی
من هنوز هم تو را دوست دارم
امّـــا نـــه تـو را......
حافظه ام چند سالِ پیشِ تورا دوست دارد،یادگاریِ سررسید یا شعرِ نصفه و نیمه ات را دوست دارد...
صدایت،مدل راه رفتنت،موهای به هم ریخته ات را دوست دارد...
تو مدام در سفری... از کویر تا شمال
در کدام سفر یاد مرا همراه خودت بردی...کدام شهر آن را جا گذاشتی ....
برای هردویمان
نگرانم...
وشاید تو احساسَت را همان روز،در سفره خانه جا گذاشتی و غریبه ای آن را برداشت...و احساسمان به هم عوض شد وبیشتر
برای هردویمان نگران شـده ام. تورا به شاعرانگیت قسم...
ما را در سایت تورا به شاعرانگیت قسم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: دوشنبه 13 اسفند 1397 ساعت: 11:36