
اینبار دکتر سخت گرفت و برایم آزمایشی نوشت تا عشق تورا در رگهایم اندازه
گیری کند...
ازمن
چند سوال میپرسد:دیشب چه ساعتی بخواب رفتی و من میگویم بعد از صفر عاشقی خوابیدم...
می پرسد آخرین بار کی اورا دیده ای ومن میگویم همیشه و همین حالا روبرویم روی آن صندلی...
تو میدانی
نمونه گیری چند نوبته چیست...؟یعنی بخشی از خون مرا به سه نوبت جداکنند تا ببینند غلظت تو در وجودم چقدر است...شیشه ی اول و دوم را چه سخت از من گرفت...و برای اولین بار بیهوش شدم ...چشم هایم که سیاهی میرفت تورا دیدم که برایم شعر میخوانی و من چقدر دوست داشتم که آن زن و مادرم مرا صدا نمیکردند و فشارم را به نرمال نمی رساندند ...سرم گیج میرود ولی هنوز هم تورا میبینم که روی صندلی نشسته ای و به من نگاه میکنی تو لبخند میزنی و به من میگویی پریِ من،هیچوقت کم نیاری...
حالا کاملا سر پاشدم و آن زن قصد دارد شیشه ی سوم را هم از رگهایم جدا کند....من میترسم در این فاصله طاقتت کم شود،بروی بیرون از اتاق و من حالم بدتر شود...
صدای آهنگ پیشواز تورا در سالن کناری زیاد کرده اند و من مدام آن را زمزمه میکردم که آن زن گفت:تمــام شـد ...
پرسیدم کِی جوابش را بگیرم گفت شنبه،ساعت ۱۹ به بعد و من تا شنبه چقدر بیقرارم ...مادرم نفهمد چقدر تورا دوست دارم ...حتما میگوید معتاد شدی ... و احتمالا دستهایم را
چند روز به تخت ببندند و روحم را جدا کنند...
و من دیگر دکتر نمیروم...
اینها میدانند چطور رازهایم را بفهمند و من از آنهایی که زیادی می دانند همیشه میترسم.
تورا به شاعرانگیت قسم...
ما را در سایت تورا به شاعرانگیت قسم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: دوشنبه 13 اسفند 1397 ساعت: 11:36