من در زمستان
تو را گم کرده ام
هوا مدام سرد تر میشود
و دستانم یخ میزند
و پالتوی من مدتهاست جیب ندارد
اینجا کسی که قرار است جای خالی ات را مدام تماشا کُند من هستم
واین که وقتی می روی شاعر میشود ،باز هم،من خواهم بود...
نامه هایت را نگه داشتم
اینجا برایم چه مهربانانه نوشته ای:تو فرشته ی احساسی
و من برایت حالا می نویسم
آقا کسی
به تو گفته بود که امن ترین وگرمترین آغوش را داری؟...
من هستم تا آنجا که دلت مرا بخواهد و میترسم قدر تو را ندانم.... شاید
به خودمان بیاییم و چاره ای نباشد جز فاصله ای بیش تر از این کیلومترها دوری...
ای
بهاری ترین اتفاق در سردترین روزهای عمرم
و ای فراموش نشدنی ترین مرد برای تمام سالهای مانده از زندگیَم
میفهمم
تورا،
بهانه هایت را
دلتنگی و از خود گذشتگی هایت را
بفهم مرا
مگر می شود دختری حساس،معجزه ی زندگی اش را احساس نکند
مگر میشود بدون تو
به سفید شدن موهایم لبخند بزنم
و مگر میشود ساعت،راسِ صفرِ عاشقی شود و
تورا حس نکنم...
شاید تــو فقط راز خوابهایَت رانمیدانی
ولی من دلیل این به هم رسیدن مان را ندانستم...
و حکمت خدایی که چطور پیوند میدهد دو قلب را از دورترین فاصله ها و منجی هدیه میکند به حال بدی که من دارم
بیا کمی عقب تر برگردیم
یادم هست که آشفته بودم و تو پیدایم کردی...
مگر گریه نمی کردم که آرامَم کردی...
تورا به شاعرانگی ات
قسم و به بغضهای میان رازهایم
از من نترس
من همان پر پریِ گیس بافته ی خودت هستم
همان که ناخودآگاهت شبی مرا فهمید...
همان که صبح بخیر را سر ظهر میفرستد تا بیدار نشوی
همان که حاضر است بیاید فدایت شود و جنازه اش برگردد
تورا به عشقی که تو هیچوقت در آن شکست نمیخوری
قسم میدهم
مرابه خط آخرین موسیقی رسیده از تو به من
من
تورا بیشتر دوست دارم .... تورا به شاعرانگیت قسم...
ما را در سایت تورا به شاعرانگیت قسم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: دوشنبه 13 اسفند 1397 ساعت: 11:36